close
تبلیغات در اینترنت
تقلب کردن یا کمک کردن ؟
صفحه اصلي انجمن سايتثبت نامآرشيو نقشه سايتطراح قالب تماس با ما
تبليغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
تبلیغات
عضويت سريع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
آمار سايت
نام کاربری :
رمز عبور :

رمز عبور را فراموش کردم ؟
آمار مطالب
کل مطالب : 62
کل نظرات : 40
اعضاي سايت : 1

وضيعت آنلاين
افراد آنلاين : 1 نفر

آمار بازديد
بازديد امروز : 46 نفر
بارديد ديروز : 1 نفر
ای پی های امروز: 1 نفر
ای پی های ديروز : 2 نفر
بازديد هفته : 56 نفر
بازديد ماه : 96 نفر
بازديد سال : 246 نفر
بازديد کلي : 16,529 نفر
پيوندهاي روزانه
امکانات
تبلیغات

اول با توجه به تذکر استاد در مورد چک کردن اولیه سوالات همه سوالات رو نگاه کوتاهی انداختم . بر خالاف میانترم همون درس سولات خیلی ساده و تقریبا همون چیزهایی بود که توی سر کلاس با استاد در موردشون بحث می کردیم . دیدم وقتی که همه سوالات ساده هستند دیگه دنبال اولویت بندی از سوالات ساده به مشکل نگشتم و از همون سوال 1 شروع کردم به نوشتن . با این که 4 سوال بیشتر نبود ولی هر کدوم الف) – ب) – پ) -ت) … داشتن و هر کدومون هم کلی نمودار توضیح می خواستن .

با این که توی بعضی از پاسخهام شک پیدا می کردم ولی خیلی امیدوارانه سوالها رو پشت سر می گذاشتم . تا بلاخره به سوال 4 رسیدم .در کلاس باز شد . مراقب کلاس بغل با یکی از هم کلاسی های من بودن . مراقب کلاس بغل به مراقب ما توضیح میداد که اون یکی کلاس کسایی که امتحان می دادن تموم شدن و فقط این یه نفر مونده که آودمش توی این اتاق ادامه بده. اون دانشجو که اول با فاصله زیادی از من نشست ولی بعد اومد سمت چپ صندلی من جا خوش کرد .

پیدا بود که چیز زیادی توی ورقش ننوشه بود . مدام کلش رو جلو عقب می آورد که از روی ورقه من بتونه چیزی بنویسه اما چون من چپ دست هستم ، دستم مانع دیدن اون میشد . اون حتی چند بار با دستش به شونه هام زد که کمی صافتر بشینم تا بتونه بهتر ببینه . ولی من بهش کاملا بی توجه بودم و کار خودم رو انجام میدادم . داشتم سوال 4 رو می نوشتم که پیس پیس های اون تمام تمرکزم رو به هم زد .سوال چهارمی رو با این که سوال مهمی بود رو خیلی بد نوشتم . اون پسره که هنوز یه چشمش مراقب بود و یه چشمش من وقتی که من بهش توجه یی نمی کنم خیلی عصبانی شد و از جاش بلند شد و وسط کلاس ایستاد و رو به من بلند گفت : خاک تو سر من (منظورش خودش) که دارم التماس آدمی مثل تو (یعنی من) رو می کنم . برگش رو تحویل داد و رفت .

وقت امتحان تموم شد . منم سوال 4 رو نصفه نیمه نوشتم و برگم رو تحولیل دادم . شاید اگه اون پسره تمرگزم رو بهم نمیزد می تونستم سوال 4 رو بهتر بنویسمش .بعد از امتحان با خودم مدام کلانجار می رفتم که باید بهش کمک می کردم و همش توی همین فکر بودم که با خودم گفتم وقتی خودش حاظر نیست به خودش کمک کنه و با این که از اول ترم فرصت مطالعه داشته ولی حاضر نبوده که برای مطالعه وقت بزاره دیگه کمک من ظلم به خودم هست که می خوام وقت با ارزش سر جلسه امتحان رو صرف کمک به اون کنم .

 

زمان ارسال:دوشنبه 05 فروردين 1392 نویسنده:امید بازديد:60
ارسال نظر براي اين مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

طراحی و کدنویسی قالب از : ابزار وبنیرو گرفته از : رزبلاگ

جست و جو

نویسندگان وبلاگ
آرشیو